شد اربعین و گشت گشوده زبان اشک
جان، جمله، گوش تا شنود داستان اشک
چل روز، پر ز سوز گذشت و گریستیم
همپای چشمهای دل کاروان اشک
شعر از فرج الله نعمتی- نادر 22/10/90
شد اربعین و گشت گشوده زبان اشک
جان، جمله، گوش تا شنود داستان اشک
چل روز، پر ز سوز گذشت و گریستیم
همپای چشمهای دل کاروان اشک
شعر از فرج الله نعمتی- نادر 22/10/90
جوان بود جوانی از دولت دانش جوانبخت
و در برابر دشمنان جاهل ایران سرسخت.
جهاد علمی را کمر بسته بود و به خیل دانشمندان پیوسته.
دشمنان نور و روشنی و آگاهی وجودش را برنتافتند
و با تیغ ناجوانمردی ترور به برانداختن سرو قامتش شتافتند.
پیکر شهید« مهندس مصطفی احمدی روشن» اگر چه به خاک افتاد روح پاکش راهی افلاک شد
و راه روشنش جاوید.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
سوگ نوشتی درباره شهید احمدی روشن از فرج الله نعمتی
۲۱/۱۰/۹۰
گوش نگاه ها همه بر شرح بوی سیب
این خود حقیقتی است مجازی فضای وب
پر گشته از شمیم خوش طرح بوی سیب
فرج الله نعمتی - نادر
صراط مستقیمی است رو به انسانیت و آزادگی .
زمینه ساز آمادگی
در مسیر سبز انتظار
برای درک دولت یار .
نثر ادبی از فرج الله نعمتی- نادر
برچیده اند گلبن گلزار مصطفی برکنده اند شهپر دیرین عقاب عشق
نفرین بر آن خسان که به هنگام امتحان با کینه داده اند سراسر جواب عشق
زآیین بی وفایی کوفی شگفت نیست کاینسان دهد به نیزه جزا و ثواب عشق
از بی بصیرتی است اگر که نمی دهد عقل کسی تمیز خطا از صواب عشق
چشم عمارت از چه بدارد کسی که هیچ ناگشته در تمامی عمرش خراب عشق
هرگز نمی شود خبر از جان خویشتن آن را که بر گرفته قدح از شراب عشق
گر هفت بحر جوهر و عالم قلم شود نتوان نوشتنش به تمامی کتاب عشق
نادر که تاج ملک غزل از برای اوست زان رو بود که هست سراپا تراب عشق
شعر از فرج الله نعمتی (نادر).
ز بالایش همی اندر بلا بی
ز تیغ شمر هجرانش تو گویی
حسین آسا سرش از تن جدا بی
شعر از فرج الله نعمتی - نادر
می وزد از خیمههای سوخته
بوی غربت، بوی خون و بوی خاک
رفته سرها روی دوش نیزهها
مانده بی سرها بدنها روی خاک
•
نالههای زینب و زین العباد
شعلۀ غم میزند بر کهکشان
انعکاس غربت ثارالله است
سرخی جوی شفق بر آسمان
•
میکشد خنجر به روی حنجری
کو سزاوار لب پیغمبر است
گردش گردون دونپرور ببین
این زمان خود روزگاری دیگر است
•
میدوانند اسب بر روی حسین
قدسیان را هر زمانی یارب است
میرسد بر گوش آوایی شگفت
"ما رأیت الا جمیل" زینب است.
شعر از فرج الله نعمتی- نادر![]()
آنک نینوا
نوای عطش می وزد
شمشیر می کشد ظلمت
دستهای ماه فرو می افتد
در خون می نشیند خورشید
و خیمه ها شعله می شوند
از آتش ستم
اینک اما
خطبه های بیداری دیروز
شعر شعور می شوند
و بر پا می کنند خیمه ها را
خیمه های عشق
شعر از فرج الله نعمتی - نادر
چو نام نامی ات ای عشق می رود به زبان
ز کوچه باغ دلم بوی سیب می آید
فرج الله نعمتی( نادر)
زلال نور ز جام حضور می نوشم
و در حوالی صبح و سپیده و خورشید
به پاک کردن دل
ز زنگ غفلت و شرک و گناه می کوشم
بیا تو حضرت عشق
امید و توفیقی بدرقه کنم در راه
به اشک گرم انابت به سردی یک آه .
شعر از: فرج الله نعمتی (نادر)۱۹/۵/۸۹